سه شنبه, 02 آبان 1396

عضویت در کانال تلگرام

http://andishehkimia.com/images/ads/telegram.jpg

راهبرد آمریکا در قبال انقلاب‌های عربی

منتشرشده در اخبار سیاسی یکشنبه, 16 مهر 1396 ساعت 14:50

بحث و شرح

خاورمیانه پس از پایان جنگ جهانی دوم برای ایالات متحده موضوعیت پیدا کرد. این اهمیت دارای جهات مختلفی بود اما مهمترین وجه آن منابع سرشار سوخت های فسیلی بود. آمریکا که به عنوان پیروز از جنگ دوم جهانی سر برآورد و تبدیل به کشوری فوق صنعتی شده بود، با نیاز روزافزون به انرژی مواجه شد. این منطقه از دوران ریاست جمهوری روزولت جایگاه ویژه ای در مناسبات روسای جمهوری آمریکا پیدا کرد.

اهمیت خاورمیانه در دکترین اوباما

تحلیلگران آمریکایی مدعی هستند یکی از دلایل اصلی این تغییر در سیاست خارجی کاخ سفید به دلیل دستیابی آمریکا به تکنولوژی جدید استخراج نفت است که می‌تواند از ماسه‌های زیر زمین، نفت استخراج کند. آمریکا با این تکنولوژی تا سال 2020 به خودکفایی در تولید انرژی می‌رسد و نیازی به واردات نفت نخواهد داشت. از این رو استدلال می‌شود که با کاهش اهمیت واردات نفت برای اقتصاد آمریکا، منطقه خلیج‌فارس و خاورمیانه نیز اهمیت خود را از دست می‌دهد.

اما این نتیجه‌گیری از استراتژی امنیت ملی آمریکا دچار برخی ایرادات است؛ نکته اول این است که آمریکا پیش از تکنولوژی استخراج نفتی نیز در میان قدرت‌های اقتصادی جهان کمترین وابستگی را به نفت خاورمیانه داشت. آمریکا در زمان جورج بوش پسر همزمان با تلاش برای آغاز جنگ عراق تلاش زیادی کرد تا وابستگی به نفت خاورمیانه را بکاهد به طوری که بر اساس آمار اکنون کمتر از 20 درصد نفت این کشور از خاورمیانه تامین می‌شود.

کارشناسان مسائل استراتژیک تأکید دارند که یکی از دلایل حضور نظامی پر رنگ آمریکا در خلیج فارس، تسلط آمریکا بر مسیر انرژی و شاهرگ دیگر رقبای اقتصادی خود همچون ژاپن، آلمان و چین است.

ژاپن پس از زلزله سه سال قبل و توقف کار نیروگاههای هسته‌ای خود اکنون بیش از 90 درصد نفتش از خاورمیانه تأمین می‌شود، چین و آلمان نیز بالای 70 درصد به منابع انرژی خاورمیانه و خلیج فارس وابسته‌اند؛ تسلط بر این مسیر انرژی در واقع تسلط بر قدرت اقتصادی این رقبا خواهد بود. انگلیس در قرن 19 که از نظر ذغال سنگ برتر بود با تسلط بر آبراهها و مسیرهای اصلی صادرات ذغال سنگ از آفریقا و آمریکای لاتین به اروپا توانست طی سال‌ها هژمونی جهانی باشد.دومین نکته در سوء‌برداشت‌ها از دکترین باراک اوباما در مورد توجه به آسیا- اقیانوسیه به اولویت‌های کاخ سفید در خاورمیانه باز می‌گردد.

بر این اساستسلط بر مسیر انرژی در خلیج فارس، امنیت اسرائیل، منافع اقتصادی، مهار جمهوری اسلامی ایران به عنوان قدرت منطقه‌ای و مقابله با آنچه افراط‌گرایی خوانده می‌شود به عنوان اولویت‌های واشینگتن در خاورمیانه شناخته می‌شود.از نظر تحلیلگران، اولویت‌های آمریکا در خاورمیانه دچار تغییر نشده است.«جان مر‌شایمر» استاد برجسته روابط بین الملل تأکید می‌کند که در نظام جهانی جدید،آمریکا در نیم کره غربی هژمون اصلی است و در نیم کره شرقی چین و ایران دو رقیب منطقه‌ای هستند که باید با کمک هند و عربستان و با موازنه‌سازی در مقابل آنها مانع از رشد این قدرت‌ها شد. بر اساس نظریه رئالیسم تهاجمی، آمریکا نباید به قدرت‌های منطقه‌ای اجازه دهد تا قدرت هژمون را به چالش بکشند.

کاخ سفید طی دو دهه گذشته هیچ نشانه‌ای برای تغییر سیاست خارجی تهاجمی خود در مقابل ایران و چین نداشته و به طور مستمر در مسیر مهار این دو قدرت گام برداشته است. آنها می‌خواهند چین را با موازنه‌سازی و ایران را با ایجاد کمربند امنیتی مهار کنند. کاخ سفید با وجود اعلام تغییر در دکترین خود همچنان سیاست مهار ایران در خاورمیانه را ادامه می‌دهد چرا که امنیت اسرائیل نیز هنوز اهمیت بالایی در میان تصمیم‌گیران آمریکایی دارد و کاخ سفید هنوز منافع خود در خاورمیانه را از پنجره اسرائیل تعریف می‌کند.

همچنین لابی اسرائیل اجازه نخواهد داد که کاخ سفید با خارج شدن از عرصه تحولات خاورمیانه فضا را برای قدر‌ت‌افزایی ایران و اسلام‌گرایان اخوانی فراهم کند که تهدیدی برای حیات صهیونیست‌ها در فلسطین است. نگرانی از افراط‌گرایی نیز همچنان برای کاخ سفید باقی مانده، هرچند اسامه‌بن لادن کشته شده است ولی القاعده، طالبان، النصره و دیگر گروه‌های تندرو در منطقه با قدرت فعال هستند و حتی پس از انقلاب‌های عربی قدرتمندتر نیز شده‌اند.

امروز یمن، لیبی، سوریه، پاکستان، افغانستان، مالی، تونس و عراق به عرصه حضور القاعده و شاخه‌هایش تبدیل شده که همچنان تهدیدی برای آمریکا هستند و غفلت از آنها می‌تواند 11 سپتامبر جدیدی رقم بزند. بر همین اساس می‌توان استدلال کرد که خاورمیانه همچنان دارای اهمیتی راهبردی برای آمریکا خواهد داشت چرا که هنوز خلیج‌فارس گلوگاه انرژی، ایران رقیبی منطقه‌ای، اسرائیل متحدی استراتژیک و القاعده دشمنی کینه‌تور است؛ شاید آمریکا به دلیل هزینه‌های سرسام‌آور حضور در منطقه و بی‌ثباتی خاورمیانه پس از این تلاش کند تا از ورود به برخوردهای نظامی خودداری کند ولی هرگز حاضر به رها کردن هارتلند خاورمیانه نخواهد بود. چرا که ورود روسیه و اروپا به این منطقه حساس می‌تواند آینده هژمونی آمریکا را زیر سؤال ببرد.

ب: نفی یکجانبه گرایی

برای داشتن درک صحیح از دکترین ایالات متحده برای برخورد با جهان خارج از خود و استراتژی‌های مختلف برای مناطق و موضوعات متفاوت، ضروری است اشاره‌ای به ریشه‌های فکری و بنیان‌های نظری که این دکترین و استراتژی‌های منشعب از آن را شکل می‌دهد، داشته باشیم. هویت سیاسی ایالات متحده در سیاست خارجی، مبتنی بر انگارة «باور به استثنایی بودن» است[1]. این انگاره به این معنا است که آمریکا دارای ریشه‌های یگانه، اعتقادات ملی یگانه، نهادهای سیاسی و مذهبی برجسته و متفاوت با ملت‌های دیگر است.

[1] نتیجه چنین تفکری، این است که آمریکا، یک موجود یگانه و استثنایی است و مأموریت دارد که ارزش‌های بنیانی لیبرالیسم را در جهان، انعکاس دهد؛ زیرا آمریکا یگانه‌ترین ملت دنیاست.

[2] از طرف دیگر، بنیان‌های حاکم بر طرز تفکر آمریکا، ریشة دیگری در فرهنگ این کشور دارد (در این تعریف، مذهب را بر بخشی از فرهنگ تلقی کرده ایم). ریشة این طرز تلقّی آمریکا از یگانه بودن و مأموریت ویژه داشتن در سه منشأ یا خاستگاه است؛

[3] یعنی در اندیشة الهیات میثاقی[2]پاک‌دینی نیوانگلندی[3]و جمهوری باوری و خردگرایی عصر روشنگری که به صورت لیبرالیسم سیاسی متبلور شده است.

[4] این سه منشأ یا خاستگاه فرهنگ آمریکایی به این نتیجه ختم می شود که تنها اندیشه‌های آنهاست که ناب بوده و ارزش‌های جهان شمول به حساب می آید و فقط ایالات متحده است که مأموریت دارد این سیاست بزرگ را به دوش بکشد و توسعة مداوم لیبرالیسم و دموکراسی ـ که معادل ارزش‌های آمریکایی است ـ می‌تواند به عنوان یک هدف و شاخص سیاست‌های آمریکایی تلقی شود؛ بنابراین توسعة لیبرالیسم و دموکراسی بین المللی، یک جریان مداوم درتاریخ دیپلماسی آمریکا بوده است.

[5] همچنین در ایالات متحده، دو مکتب فکری متفاوت برای گسترش دموکراسی و لیبرالیسم (ارزش‌های آمریکایی) وجود داشته است. یک طرز تفکر، معتقد به الگو محوری است که اعتقاد دارد آمریکا باید خودش سرمشقی برای دیگران باشد.

مکتب دوم، معقتد به رویکرد تهاجمی است. به این معنا که آمریکا باید نقش یک مبارز راه آزادی را بازی کند. نتیجة این رویکرد یا مکتب تهاجمی، منجر به اتخاذ دکترین یکجانبه‌گرایی در سیاست خارجی ایالات متحده شده است. هنری کسینجر معتقد است که آمریکایی‌ها دو برداشت متفاوت از نقش خودشان در نظام بین الملل دارند: آمریکا به عنوان یک سرمشق یا مبارز راه آزادی ....

ج: توجه به چند جانبه گرایی در دکترین اوباما

دشواري­هاي برآمده از سياست يك جانبه گرايانه در يك سنت پنجاه ساله كه اين‌بار نومحافظه­كاران حاكم بر كاخ سفيد در دوره بوش در افغانستان و عراق باني آن بودند، يكي از دلايلي بود كه رأي دهندگان آمریکايي رابه سوي شعارهاي اوباما مبني بر ضرورت تغيير متمايل ساخت. آنچه آمریکا را در اين كشورها با مشكلات اساسي روبرو كرد هموار نبودن بستر گسترش دموكراسي به شيوه­اي بود كه تيم جورج بوش در نظر داشت. در همين رابطه استفان والت[4] نظريه پرداز رئاليست آمریکايي در مقاله­اي در مجله فارين پاليسي[5] با عنوان درس­هايي از دو جنگ مي‌نويسد: ما در دو جنگ افغانستان و عراق خواهيم باخت و يك درس واقعي اين است كه آمریکا نمي­داند در جوامع مسلماني كه به وسيله شكاف­هاي فرقه­اي، نژادي و قبيله­اي از هم جدا شده چگونه بايد جوامعي دموكرات ايجاد كند. Walt, 2005: 15))

د: واگذاری نقش به متحدان بومی

اساسا ریشۀ بیشتر اعتراضات ضدحکومتی به وقوع پیوسته در کشورهاي عربی ، به دلیل چالش‌هاي دیرینه و تعمیق نارضایتی و عصبانیت مردم از بیکاري، حکومت استبدادي و فقدان عدالت و عدم توجه به شأن و مرتبه انسانی در جوامع شان بوده است. برخی چنین زمینه‌اي را با انقلاب اسلامی ایران و اعتراضات عمومی علیه حکومت شاه مقایسه می‌کنند، با این تفاوت که تمامی حرکت‌هاي اعتراضی جهان عرب فاقد یک رهبري کاریزماتیک بوده است و همچنین حضور سازمان‌هاي اسلامی در جهت دهی تئوریک و ایدئولوژیک حرکت ها در شکلی ضد آمریکایی، مانند آنچه در ایران وجود داشته، مشاهده نمی‌شود. کاپلان معتقد است در این مقایسه نباید قیام مصر و تونس را با انقلاب ایران معادل سازي کرد؛ هرچند این امر بدین معنا نیست که دیپلماسی امروز آمریکا در جهان عرب، از آنچه در آن زمان در قبال ایران اجرا می شد، پیچیدگی کمتري دارد
(
Kaplan, 452011) آنچه که از آن به عنوان یاد میشود، به واقع « بهار عربی»[6] یا
« بیداري اسلامی» تا حدود زیادي می‌تواند نشان دهنده حدود و ثغور قدرت آمریکا در منطقه باشد. چالشی که آمریکایی‌ها با آن مواجه بوده‌‌اند، لزوم کنترل و مدیریت بحران‌هاي متعدد و فزاینده در یک حوزه منطقه‌اي مشخص بود. این تحولات نشان داده که بحث کاهش قدرت آمریکا در سطح نظام بین‌الملل، به واسطه بروز دگرگونی در ساختارهاي نظام، تا چه اندازه جدي است و ایالات متحده فاقد پرستیژ و مقدورات لازم براي کنترل، مدیریت و سمت دهی تحولات در صحنه سیاسی خاورمیانه است. امروزه در تونس، مصر، لیبی، یمن و بحرین، جریاناتی به دنبال اعمال اصلاحات سیاسی هستند که اساسا در پیشینه تاریخی خود روابط نزدیکی با آمریکایی‌ها نداشته‌اند. اگرچه به نظر نمی‌رسد که گروه ها ي اسلامگرایی که در این دسته از کشورها به قدرت می‌رسند، در تعارض آشکار و جدي با ایالات متحده قرار بگیرند
. هرچند در فضاي جدید سیاسی و اجتماعی جهان عرب می‌توان شاهد تکثر در جریان ها و گروه‌هاي اسلامی بود و حتی درون هریک از این گروه ها نیز اختلافات فکري و دیدگاه‌هاي متعددي به چشم می‌خورد، با این حال، می توان در یک نگاه کلی در جریان مهم و اصلی اخوان المسلمین و جریان سلفی - وهابی را از یکدیگر متمایز کرد. (واعظی، 1390: 355) امروزه اخوان المسلمین به عنوان یکی از قدیمی‌ترین جریان‌هاي سیاسی و مذهبی در خاورمیانه در اکثر کشورهاي منطقه فعال بوده و در حال کسب و در اختیار گرفتن قدرت سیاسی در خاورمیانه است (واعظی، 1389: 362-3 ) آمریکایی‌ها در ابتدا بر این تصور بودند که با واگذاري قدرت به اخوان المسلمین، تمام مسائل آنها با این جریان در خاورمیانه حل و فصل خواهد شد. اما آنچه که در مصر و سایر کشورهاي منطقه شاهد بودیم ، حاکی از بروز چالش هاي جدید در مناسبات سیاسی - امنیتی آمریکا با دولت هاي در حال ظهور در خاورمیانه بود. از سوي دیگر، خاورمیانه شاهد گسترش نفوذ و قدرت یابی گروه هاي سلفی و افراطی بود، نمونه بارز آن قدرت گرفتن این جریان ها در لیبی و سوریه بود. به واقع تهدید گسترش افراط گرایی در منطقه به یکی از چالش هاي جدي براي تضعیف ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه مبدل شده بود )دهشیار، 1386: 382ـ373) حاکمیت سیاسی در مصر، سوریه و لیبی، فرصت مناسبی را براي جریان هاي افراطی و القاعده مهیا ساخته بود تا از آن در راستاي تحکیم و تقویت موقعیت خود در منطقه بهره گیري نمایند.

بی‌ثباتی در حوزه خلیج فارس، چالش‌هاي منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي گسترده‌اي به دنبال خواهد داشت. ابهام در آینده سیاسی و امنیتی کشورهاي عربی منطقه، نگرانی‌هاي عمده‌اي براي واشنگتن ایجاد کرده است. با آغاز خیزش مردمی، در ساختار نظام قبیله‌اي یمن نوعی هرج ومرج سیاسی حکم فرما شد و رهبران قبایل از بدنه حاکمیت خارج شدند و به صف مخالفین پیوستند. در این زمان ارتش عملا انسجام و یکپارچگی خود را از دست داده و بی نظمی در این کشور شدت گرفت. به رغم بهبود نسبی اوضاع بعد از کنار رفتن علی عبدالله صالح و ورود یمن به دوره جدید انتقال قدرت، تا حدي شرایط سیاسی و امنیتی بهتر شده بود، اما همچنان ناامنی و تکثر و بی‌نظمی سیاسی در این کشور به چشم می خورد. از نظر آمریکایی‌ها، شاخه یمنی القاعده بزرگ ترین تهدید امنیتی کنونی براي این کشور محسوب می‌شد. لذا برقراري ثبات در یمن و کنترل و مدیریت اوضاع سیاسی این کشور در ابتدا از طریق تلاش براي حفظ وضع موجود و در شرایط کنونی، از طریق تلاش براي جلوگیري از قدرت گرفتن عناصر رادیکال، براي آمریکایی‌ها امري حیاتی تلقی می‌شد. از سوي دیگر، در بحرین نیز گسترش ناآرامی‌ها و مداخله نظامی عربستان سعودي در این کشور در ابتدا، موجب بروز بحران براي واشینگتن و گسترش تهدیدات براي ریاض شد. نگاه عربستان سعودي به منطقه خلیج فارس به مثابه حوزه‌‌هاي راهبردي براي نفوذ بود لذا تلاش داشت به عنوان یک قدرت منطقه‌اي بر روند تحولات آن تأثیرگذار باشد. در ماه می 2011 ، باراك اوباما سخنرانی اي در وزارت امور خارجه با موضوع «تأثیر بهار عربی بر منافع آمریکا » ایراد نمود و طی آن اعلام کرد: «براي ده‌ها موضوع، ایالات متحده مجموعه‌اي از منافع محوري را در منطقه دنبال کرده است. مقابله با تروریسم و ممانعت از گسترش سلاح‌هاي هسته‌اي؛ تضمین جریان تجارت آزاد و حفظ امنیت منطقه؛ ایستادگی براي امنیت اسرائیل و پیگیري صلح اعراب و اسرائیل
(2011 37 ،Keiswetter)، از منظر اوباما، شکست سیاست آمریکا در خاورمیانه عربی، غیرقابل تحمل بود، لذا وي اشاره می‌کند که ایالات متحده براي کنترل اوضاع و از دست ندادن موقعیت خود در منطقه، ناگزیر به تنظیم مناسبات خود با کشورهاي منطقه است. در این چهارچوب ، اوباما «منافع متقابل و احترام متقابل» در منطقه براساس «فرصت تاریخی» که به وجود آمده استفاده کرده و تأکید می‌کرد که آمریکا باید از این به جاي مقاومت در قبال تغییرات، از روند اصلاحات سیاسی ـ اقتصادي در خاورمیانه عربی و شمال آفریقا حمایت نماید. در قالب چنین رویکردي به تحولات عربی، دولت آمریکا تأکید می‌کند که قرار گرفتن در کنار این تحولات و نه ایستادگی در برابر آن، یک هدف مهم محسوب می شود. بر همین اساس، در مراسم دهه آغاز دور دوم ریاست جمهوري، باراك اوباما به صراحت مجددا از پایان یافتن و تنش‌هاي نظامی و بهبود وضعیت داخلی آمریکا سخن به میان می‌آورد. این تغییر نگرش پیش از هرچیز می‌‎تواند بیانگر ضعف آمریکایی‌ها از صحنه‌خوانی و درك درست از روندهاي سیاسی منطقه و توان لازم براي پیش بینی تحولات می‌بود. آمریکایی‌ها در فضاي جدید به سرعت متوجه شده بودند که فاقد ابزارها و توانمندي لازم براي جلوگیري از بروز تحولات کنونی هستند، لذا تلاش داشتند با بهره‌گیري از اقدامات تاکتیکی و استخدام ظرفیت‌هاي سیاسی جدید در کشورهاي هدف، درصدد سمت دهی، کنترل و مدیریت تحولات برآیند. از سوي دیگر، آمریکایی‌ها تلاش می‌کردند این موضوع را القاء کنند که اهداف آنها در خاورمیانه از جمله مقابله با القاعده، حمایت از هم‌پیمانان و تأمین امنیت انرژي، در راستاي تقویت دموکراسی در خاورمیانه است. اما این اظهارات مقامات آمریکایی، نمی‌تواند نگرانی آنها را از احتمال به قدرت رسیدن جریانات اسلام‌گرا در خاورمیانه پنهان نماید. بطور کلی آمریکایی‌ها مخالف ایجاد هرگونه موازنه قدرتی میان اردوگاه مخالفان و هم‌پیمانان خود در کانون‌هاي منطقه‌اي هستند. از این رو ظهور هرگونه بازیگر چالشگر جدید در خاورمیانه که در تعارض آشکار با سیاست و منافع ایالات متحده در این حوزه قرار داشته باشد، غیرقابل تحمل خواهد بود . گسترش دامنه بحران در خاورمیانه می‌توانست به تشدید رقابت میان آمریکا و ایران در سطح منطقه منتج شود. ( زهرانی،1390: 160) عده‌ای معتقد بودند که گروه‌هاي اپوزوسیون در فرایند کسب قدرت سیاسی، هنگامی که قدرت را در اختیار می‌گیرند، نگرش و کارکردهاي آنها نیز متأثر از شرایط جدید دگرگون می‌شود. به هرحال تمامی این تحولات سبب ایجاد نوعی ابهام در آینده سیاسی منطقه شده بود که حتی می‌توانست وزن و نقش قدرت هاي بزرگ فرامنطقه‌اي را نیز دستخوش دگرگونی نماید. به هرحال آنچه مسلم بود اینکه حضور و مداخله قدرت‌هاي غربی و حمایت از رژیم‌هاي سیاسی اقتدارگرا عاملی براي کاهش مشروعیت و اعتراض مردمی در خاورمیانه بوده است. بر این اساس، در شرایط جدید و به منظور ایجاد نظم و ثبات پایدار در منطقه، قدرت‌هاي غربی و به ویژه ایالات متحده آمریکا ناگزیر به تغییر و تبدیل سیاست‌هاي مداخله‌گرایانه گذشته بوده و از طریق توجه به منافع متقابل و احترام به اراده و آرمان‌هاي مردم و دولت‌هاي منطقه، سیاست‌هاي خود را بازتعریف نمودند (واعظی، 1390: 451)

حضور فعال در انتقال قدرت

قدرت‌های فرامنطقه‌ای نیز برای گسترش نفوذ منطقه‌ای خود تلاش کردند تا نوع جدیدی از توازن قوا را در منطقه حاکم کنند که تنها برنده آن غرب و آمریکا نباشد. باید گفت آنچه که به عنوان درگیری و جنگ در سوریه جریان داشته و دارد در واقع تلاشی است که به نیابت از قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای برای برقراری یک توازن جدید قدرت در منطقه و جهان صورت می گیرد.

آمریکا در استراتژی خود در سیاست خارجی همواره به اصل توازن قوا به عنوان یک اصل مهم برای تامین منافع خود در منطقه از جمله تضمین جریان آزاد نفت و انرژی و حفظ امنیت اسرائیل نگاه کرده است. بنابراین یکی از عناصر اصلی استراتژی کلان آمریکا در منطقه خاورمیانه بعد از بروز انقلاب های عربی حفظ توازن قوا و به نوعی تسلط بر معادلات منطقه بوده است. )اسماعیل اقبال ،281391.)

خروج نظامی از افغانستان

خروج آمريكا از افغانستان يك لحظه تاريخى همچون خروج نيروهاى شوروى از افغانستان در سال 1989 مى‌باشد. علاوه بر آن، اين موضوع بر تحولات خاورميانه، جنوب آسيا و آسياى مركزى نيز تأثيرگذار مى باشد. تصميم آمريكا مبنى بر خروج از افغانستان در شرايطى گرفته شد كه دولت وجامعه آمريكا داراى مشكلات مالى عمده‌اى بودند و هستند، دولت آمريكا نيز به اهداف خود در افغانستان نرسيده بود. اهدافى همچون از بين بردن طالبان و القاعده و همچنين مهار و از بين بردن كشت مواد مخدر در افغانستان. از طرف ديگر افغانستان نيز در مرحله ثبات قرار نداشت و با بحران ها و مشكلات زيادى بوده است. ضعف فرهنگى و عدم همسانى عقايد مردم با ارزش هاى دموكراتيك، فعاليت طالبان، دولت ناكارآمد و عدم اجراى كامل فرآيند دولت ملت سازى را مى توان از اين دسته مشكلات برشمرد.

خروج نيروهاى آمريكا از افغانستان به معنى بازگشت وضعيت افغانستان به شرايط دهه 90 نيست. شكست ايالات متحده براى حذف طالبان از صحنه سياسى افغانستان را مى‌توان در تلاش آمريكا براى مذاكره با گروه هاى ميانه‌رو طالبان مشاهده نمود، رويكردى كه در تضاد آشكار با منافع چين و روسيه مى‌باشد و اين رويكرد دولت آمريكا براى حفظ ثبات در افغانستان به امرى ضرورى تبديل شده و ريشه در غلبه نگاه انگليسى در نبود نتيجه مشخص از رهيافت نومحافظه كارانه آمريكا به موضوع امنيت در افغانستان بود.

دغدغه عمده و مهم كشورهاى منطقه پيرامون افغانستان در رابطه با خروج نيروهاى آمريكا بازگشت وضعيت ناامنى و هرج و مرج و خلاء قدرت ناشى از اين تحولات مى باشد كه در راهبرد آن ها منعكس مى‌گردید. در رابطه با تأثير متغير مستقل خروج نيروها بر راهبرد كشورهاى منطقه به عنوان متغير وابسته مى‌توان به سه عامل اساسى در اتخاذ راهبرد اين كشورها اشاره كرد:

1ـ برخى كشورها از خلاء قدرت و نا امنى كه احتمالا در افغانستان بوجود مى‌آمد در هراس بودند.

2 ـ وجود برخى ارتباطات اسلامى بين گروه هاى اسلامى افراطى در منطقه و ما به ازاء آن ها در افغانستان كه در صورت تقويت طالبان در افغانستان، موجب خيزش دوباره اين گروه ها در كشورهاى منطقه مى‌شد.

3 ـ تبديل شدن افغانستان به كانون ناامنى در منطقه مى‌توانست امنيت كشورها را مورد خطر قرار دهد. از طرف ديگر برخى كشورها مانند ايران و چين با حضور حداكثرى آمريكا در افغانستان مخالف بودند.

پیمان همکاری نظامی با افغانستان

در آستانه آغاز دهه‌ دوم حضور جامعه‌ جهانی در افغانستان، موضوع قرارداد همکاری‌های استراتژیک بین افغانستان و ایالات متحده آمریکا، در زمینه‌های داخلی، منطقه‌ای و جهانی یکی از موضوعات اساسی در گفتمان و سخن سیاسی، تبدیل شده بود. این موضوع سؤالات، عکسالعمل‌ها و نگرانی‌هایی در داخل افغانستان، منطقه و پایتخت‌های کشورهای غربی به وجود آورد.

هم پیمانی با واشنگتن

مذاکرات موجود بین واشینگتن و کابل در مورد مواد و رژیم حقوقی سند و روابط استراتژیک میان دو کشور، ادامه سیر تکاملی روابط افغانستان و ایالات متحده آمریکا می‌باشد. این روابط را می‌توان در شش دوره مختلف به شرح ذیل طبقه بندی کرد:

1. قبل از جنگ جهانی دوم: علاقمندی افغانستان و عدم علاقه آمریکا
2. جریان جنگ سرد: روابط عادی و حداقلی
3. اشغال نظامی افغانستان توسط ارتش سرخ: حمایت آمریکا از گروههای مجاهدین و عربستان
4. جنگهای گروهی و ظهور طالبان: خروج سیاسی و روانی آمریکا از بحران افغانستان
5. مبارزه ضدتروریسم بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱
6. آغاز تلاشها برای تدوین روابط استراتژیک.

آموزش نیروهای نظامی افغانستان یکی از موارد مطرح در روابط استراتژیک این کشور با آمریکا است قدمهای عملی برای ایجاد روابط استراتژیک در سال ۲۰۰۵با امضای اعلامیه مشترک روابط استراتژیک توسط روسای جمهوری افغانستان و آمریکا برداشته شد. این اعلامیه در دو مرحله‌ دیگر نیز در سالهای ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ توسط وزرای خارجه وقت دو کشور، تجدید گردید.

وقتی رنگین دادفر اسپنتا[7] وزیر امور خارجه شد، سامانمند کردن و تحکیم روابط استراتژیک و بلندمدت افغانستان با شرکای منطقه‌ای و جهانی این کشور به یکی از اولویتهای اساسی دستگاه دیپلماسی افغانستان، مبدل شد.

در همین راستا، مذاکرات ابتدایی با کشورهای هندوستان، آمریکا، انگلستان و همچنین سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و اتحادیه اروپا آغاز شد. با آغاز به کار دوره‌ دوم ریاست جمهوری حامد کرزی و همچنین به قدرت رسیدن باراک اوباما، مذاکرات برای تجدید اعلامیه مشترک سال ۲۰۰۵ و تقویت محتوا و رژیم حقوقی آن سرعت گرفت. آخرین دور این مذاکرات در واشینگتن در ماه سپتامبر ۲۰۱۱برگزار شد. طرفین در مورد محتوای این سند و همچنین مدت زمان آن به توافقات کلی رسیدند. این سند روابط دو کشور را در چهار حوزه تعریف و تبیین کرده است: 1. همکاری‌های نظامی و امنیتی، 2. کمکهای اقتصادی و توسعه زیربناهای اقتصادی افغانستان، 3. تقویت همکاریهای منطقه‌ای
4
. گسترش روابط فرهنگی، اجتماعی و آموزشی.

مهمترین و جنجالی‌ترین این بخش، حوزه همکاریهای نظامی و امنیتی میباشد. مطابق با این سند، همکاریهای نظامی- امنیتی در سه بخش تنظیم شد

1. تجهیز نیروهای نظامی افغانستان.

2. آموزش نیروهای نظامی افغانستان.

۳. کمک به نیروهای نظامی افغانستان در عملیات‌های ضدتروریسم از جمله عملیات‌های مشترک در صورت نیاز و درخواست افغانستان.

با توجه به نیاز نیروهای آمریکا به امکانات و فضای فیزیکی برای پیشبرد مسئولیت‌های خود، این نیروها از پایگاههای نظامی افغانستان به صورت مشترک استفاده خواهند کرد. برخلاف بعضی از اطلاع‌رسانی‌های نادرست، موضوع تاسیس پایگاههای مستقل و دائمی نظامی آمریکا در مذاکرات دوجانبه مطرح نشده است. طرفین همچنین مدت زمان ۱۰ ساله ( ۲۰۲۴) را که قابل تمدید و تغییر است، چارچوب زمانی سند انتخاب کرده اند.

موضوع مهم دیگر رژیم حقوقی این سند است. درخواست صریح کابل الزامی بودن حقوقی سند است. پاسخ آمریکا اما یک پاسخ بروکراتیک بوده است آنها این پاسخ را به کنگره آمریکا ارجاع کرده اند که یک روند طولانی و پیچیده است.

موضوع دیگر، عدم اطمینان واشنگتن از وجود یک شریک قابل اعتماد در کابل است. در سفر دکتر اسپنتا به آمریکا به عنوان رئیس تیم مذاکره کننده افغانستان، مقامهای آمریکا چراغهای سبز و امیدوارکننده‌ای به کابل نشان داده اند، قرار است در سالهای آتی سندها و موافقتنامه‌های دیگری برای نهادینه کردن و عملی کردن مفاد اساسی این سند به امضاء برسد.

انتظارات افغانستان از امریکا

دلایل و انتظارات افغانستان برای ایجاد روابط استراتژیک با آمریکا را می‌توان در دو زمینه جستجو کرد:

1ـ نیازهای افغانستان

2ـ مسئولیت‌های آمریکا

افغانستان بنا به دلایل مختلف، در دهه‌های اخیر در نظام بین‌الملل و مناسبات منطقه‌ای از منظر ژئوپولیتیک، منزوی بوده است. منزوی به معنای محرومیت از داشتن شرکای مطمئن و قدرتمند در رقابتهای ژئوپولیتیکی است. این انزوا، در کنار وجود دولت ناقص و ضعیف، با نظامهای سیاسی مستبد و ناسیونالیسم تبارمحور، عوامل ساختاری و بستر بروز مشکلات متعدد از جمله اشغال خارجی، دخالتهای بیگانه و جنگهای داخلی را در پی داشته است. تحکیم و تقویت روابط استراتژیک با شرکای منطقه‌ای و جهانی وسیله‌ای است برای غلبه بر مشکلات متعددی که افغانستان با آن مواجه است. برای این امر الگوهای موفقی چون کره جنوبی، تایوان، ژاپن، ترکیه و آلمان می‌توانند الهام‌بخش روابط افغانستان و آمریکا باشند. یعنی کشورهایی که تازه از منازعه بیرون آمده‌اند، با استفاده از حمایت آمریکا بر مشکلات متعدد، از جمله همسایگان سلطه‌جوی خود غلبه نمایند.

مسئولیت‌های سیاسی، اخلاقی و تا اندازه‌ای حقوقی آمریکا برای کمک به افغانستان یکی از انتظارات روابط استراتژیک دوجانبه می‌باشد. آمریکا نقش چشمگیری در خلق مشکلات موجود افغانستان بازی کرده است؛ از جمله تحریک اتحاد جماهیر شوروی (سابق) برای مداخله نظامی در افغانستان، حمایت از گروه‌های افراطی و تندرو در جریان اشغال افغانستان، دادن کلید کابل به اسلام آباد، بعد از پایان اشغال و همچنین اعتماد به پاکستان بعد از سال ۲۰۰۱.

کمک آمریکا به افغانستان تنها خواست کابل نیست، بلکه حق افغانستان و مسئولیت آمریکا و سایر کشورهای غربی در قبال افغانستان است.

انتظارات آمریکا

به نظر می‌رسد بار دیگر تاریخ تکرار می‌شود. در سال ۱۹۵۳ معاون وقت رئیس جمهوری آمریکا برای ارزیابی آمادگی افغانستان به جهت پیوستن به بلوک غرب، سفری به افغانستان داشت؛ در پایان‌ این ‌سفر‌ وی چنین گزارش داد: حاکمان بی‌تفاوت و سوء استفاده‌گر و جامعه‌ای مملو از مشکلات و نیازها. تصمیم مهم و استراتژیک آمریکا معمولا متأثّر از سه مسأله اساسی است: افکار عمومی، سیاست‌های داخلی از جمله انتخابات سراسری و سیاست‌گذاریهای کلان.

انگیزه اصلی و مهم آمریکا در داشتن روابط استراتژیک با افغانستان، نگرانی‌های امنیتی این کشور است و عواملی چون رقابتهای این کشور با روسیه، چین و ایران و یا دسترسی به منابع طبیعی افغانستان و منطقه در درجه‌های بسیار پایین‌تر قرار دارند. مهمترین تهدید جدی امنیتی علیه آمریکا، تروریسم است. منطقه جنوب آسیا مرکز سه نوع تروریسم است: تروریسم بین‌المللی، تروریسم دولتی، و تروریسم هسته‌ای.

وجود افغانستان امن و باثبات مهمترین و مؤثّرترین وسیله برای مقابله با این سه تهدید می‌باشد. با توجه به تشدید بحران در روابط اسلام آباد و واشنگتن، افغانستان بهترین همکار آمریکا برای مقابله و مدیریت منطقه و پاکستان است.نبود یک شریک قابل اعتماد در کابل، یکی از مهم‌ترین نگرانی‌ها و ناامیدی‌های واشینگتن است. هرچند که سیاست‌های اشتباه واشنگتن بر ایجاد چنین وضعیتی نقش مهمی بازی کرده است. به استثنای موارد محدود، طبقه‌ سیاسی موجود در کابل بیشتر نمایندگان و مدافعان منافع کوچک فردی و گروهی می‌باشند تا اینکه نمایندگان و مدافعان سیاسی کابل باشند.

عکس‌العمل‌های داخلی

عکس‌العمل‌های داخلی در برابر امضای قرارداد استراتژیک با آمریکا را می‌توان در چهار گروه طبقه‌بندی کرد:

۱.حمایت‌ جریان‌های سیاسی

۲. مخالفت‌های ایدئولوژیکی

۳. احساسات ملی

۴. اقدامات تحریک‌آمیز وبرنامه‌ریزی شده توسط سازمانهای استخباراتی رقبای افغانستان و غرب.

انگیزه اصلی و مهم آمریکا در داشتن روابط استراتژیک با افغانستان نگرانی‌های امنیتی این کشور است موضع‌گیریهای رسمی و رسانه‌ای و همچنین غیررسمی اکثر فعالان و جریانهای سیاسی نشان می‌دهند که این جریان‌ها موافق و پشتیبان امضای چنین قراردادی هستند. اما در کنار چنین موضع گیری‌های موافق، مخالفت‌های ایدئولوژیک نیز وجود دارد.

عده‌ای از فعالان سیاسی چپ که هنوز آمریکا را امپریالیسم جهانی تلقی می‌کنند، در کنار بعضی از ایدئولوگ‌های اسلامگرا، که آمریکا را نماینده کفر جهانی می‌دانند مخالفان ایدئولوژیک این طرح می‌باشند.

بعضی اقدامات رسانه‌ای در مخالفت با امضای این سند نیز به وجود آمده است که در اکثر موارد سفارتخانه‌های بعضی کشورها در انجام چنین اقداماتی نقش اساسی داشته‌اند. جنگ نیابتی کشورهای همسایه فقط در جبهه‌های نظامی نیست، بلکه جبهه‌های سیاسی رسانه‌ای و جامعه‌ مدنی این جنگها مکمل جنگ و ابزار نظامی آنها است.

عکس‌العمل‌ها و نگرانی‌های احساساتی و ملی‌گرایانه، بخشی دیگر از عکس‌العمل‌های داخلی می‌باشند. استقلال‌گرایی، خواسته ایده‌آل هر فرد و جامعه‌ای می‌باشد، اما در واقعیتهای تلخ و رقابتی سیاست بین‌المللی مستقل بودن امری است غیرممکن. در جهانی که حتی ابر قدرتها نیاز به شرکای منطقه‌ای و جهانی دارند، دولتهای ضعیف و در حال ظهوری چون افغانستان نمی‌توانند داعیه‌دار استقلال عمل باشند.

توانایی افغانستان در غلبه بر انبوهی از مشکلات و استفاده از فرصتهای داخلی و بیرونی مستلزم اتخاذ و پیاده کردن سیاست‌های عقلانی و انتخاب‌های استراتژیک می‌باشد. تقویت دولت ملی مقتدر و مشروع، ناسیونالیسم شهروندمحور، جامعه دموکراتیک، ظهور طبقه سیاسی مترقی ملی و عاری از فساد و وابستگی، اولویتهای استراتژیک افغانستان هستد. نکته دیگر فرهنگ سیاسی ناسالم و اغراق‌آمیز افغانستان است که نمی‌تواند بین واقعیت‌های افغانستان و تصورات و قرائت‌های اسطوره‌ای از تاریخ را تفکیک کند. یکی از‌ واقعیت‌های تلخ افغانستان، وابستگی تمام نظامها و دولتها از زمان تأسیس دولت مدرن ملی در این سرزمین بوده است. در صورتی که برای عده‌ای از افغانها و قرائت اسطوره‌ای آنها از تاریخ، افغانستان، قبرستان امپراطورها و سرزمین آزادگان مردپرور می‌باشد.

پیمان همکاری نظامی آمریکا با عراق

باراک اوباما و بایدن راهبرد خود در عراق را این گونه تشریح نمودندکه ما باید به همان اندازه که در ورود به عراق بی‌احتیاط بودیم در خروج از آن سنجیده عمل کنیم. به محض ورود به کاخ سفید به وزیر دفاع و فرماندهای نظامی مأموریت جدیدی محول خواهد شد که همان پایان دادن به جنگ است. خروج نیروها باید گام به گام باشد و با مشارکت مقامات عراقی اجرا شود. کارشناسان نظامی معتقدند بودند که می‌توان از نیروهای عراقی استفاده نمود. این خروج تدریجی 16 ماه طول کشید یعنی تا تابستان 2010 ، هفت سال پس از آغاز جنگ. بنابر طرح اوباما ـ بایدن، یک نیروی دایمی در عراق و منطقه باقی ماند.

راهبرد اوباما در قبال انقلاب های عربی

یکی از ابعاد مهم سیاست امریکا، فقدان یک دستورالعمل و استراتژي مشخص توسط امریکایی‌ها و حرکت بر اساس الگوهاي نتیجه محور است. براي امریکایی‌ها، اهمیت کشورها را وزن و نسبت آنها در همراهی با منافع ملی و تأمین امنیت این کشور تعیین می‏کند. نحوه مواجهه با تحولات عربی خود سبب بروز یک سري اختلافاتی در درون امریکا شده است؛ به گونه‌اي که دو نگرش عمده در خصوص نوع برخورد با تحولات عربی در امریکا وجود دارد؛ دیدگاه نخست از آن گروهی است که مایل به همراهی امریکا با روند تغییرات مردمی در جهان عرب هستند، در مقابل این دیدگاه، گروهی دیگر اما نگران تغییرات کنونی و پیامدهاي آینده آن براي منافع خاورمیانه‌اي امریکا و هم پیمانان منطقه‌اي این کشور می‌باشند. در این میان آنچه که براي واشینگتن ضرورت دارد، ایجاد یک توازن قوا به نفع ایالات متحده و هم پیمانان سنتی آن در منطقه و جلوگیري از شکل گیري بازیگران متعارض نوظهور و تقویت اردوگاه مخالفین حضور این کشور در خاورمیانه است.

واکاوی علل انقلاب‌ها و قیام‌های عربی

عوامل متعددی را می‌توان به‌عنوان دلایل و انگیزه‌هایی نام‌برد که زمینه را برای رخداد این قیامها مستعد کرده بودند؛ از جمله مسائلی مانند دیکتاتورییا حکومت مطلقه، نقضحقوق بشر، فساد دولتی، رکود اقتصادی، بیکاری،فقر شدید و تعدادی از عوامل ساختاریدموگرافیکمانند درصد زیاد جوانان تحصیل کرده اما ناراضی در درون جامعه.

همچنین برخی مانند فیلسوف اسلوونیایی، اسلاوی ژیژک، اعتراضات و تظاهرات ایران در سال ۲۰۰۹ را به عنوان یکی از دلایل پشت بهار عربی نسبت می‌دهدانقلاب سال ۲۰۱۰ قرقیزستان نیز احتمالاً یکی از عوامل تأثیرگذار بر آغاز بهار عربی بوده‌است. عوامل تسریع کننده برای شورش در تمام شمال آفریقا و کشورهای حوزهٔخلیج فارسشامل تمرکز چندین دهه‌ای ثروت در دست اقتدارگرایان نشسته بر مسند قدرت، شفافیت ناکافی دربارهٔ گردش این ثروتها، فساد و به خصوص امتناع جوانان در پذیرش وضع موجودبوده‌است. افزایش قیمت غذا و نرخقحطیجهانی نیز یک عامل مهم بوده‌است چون تهدیدی برای امنیت و قیمت جهانی غذا محسوب‌می‌شوند که به سطوح سالهای بحران قیمتمواد غذاییجهانی یعنی ۲۰۰8۲۰۰7 نزدیک می‌شدند. سازمان عفو بین‌المللافشای کابل‌های دیپلماتیک ایالات متحده توسطویکی لیکسرا به عنوان یک عامل تسریع‌کننده برای شورشها مد نظر گرفته‌است.

در طول سال‌ها، بسیاری از جوانان اهل اینترنت در کشورها دستخوش این قیام‌ها، به طور فزاینده‌ای سلطه اقتدارگرایان و سلطنت مطلق را به عنوان رخدادهای اشتباهی تشخیص داده‌اند که نیاز به تغییر و اصلاح دارد. النجمه زیدجالی،استاد دانشگاهعمان، به این تحول به عنوان زلزله جواناناشاره‌کرده‌است تونس و مصر، بعنوان اولین شاهدان قیامهای بزرگ، از ملل شمال آفریقا و کشورهای خاور میانه (مانند الجزایر و لیبی)، از این حیث متفاوت هستند که آنها فاقد درآمد نفت قابل توجهی می‌باشند، و بدین ترتیب قادر نبودند توده‌ها را آرام‌کنند. موفقیت نسبی جمهوری دموکراتیک ترکیه، با مشخصه‌هایی همچون انتخاباتی آزاد علی‌رغم اعتراضات مسالمت‌آمیز، رشد سریع اما لیبرال اقتصاد، قانون اساسی سکولار با وجود دولت اسلامی، مدلی با عنوان (مدل ترکیه) را ایجاد کرد اگر چه ممکن است انگیزه‌ای برای معترضان کشورهای همسایه محسوب‌نشود اما الگویی خواستنی برای آنها محسوب‌می‌شد.

تکیه بر قدرت هوشمند

ایالاتمتحدهبه منظورمقابلهباتهدیدهايپیشرودرقرنبیستو یکمسعیمی‌کندازقدرتهوشمند استفادهنماید. بدینمعنیکهابتدابراساسقدرتسختبهنبردباتروریسمدرقالب حمله‌هايپیشدستانهوپیشگیرانهعلیهافغانستانوعراقپرداختوسپسبراساس قدرتنرمبهدنبالحاکمیتبخشیودرونیکردنارزش‌هايبهاصطلاحلیبرالو دموکراتیکنمودنجوامعخاورمیانهرفت. ازاینطریقهمبهاعتقادخودشانریشه تروریسمرابخشکانندوهمهزینه‌هايتسلطیافتنبرمنطقهومنابعآنبرایشان کمترگردد.بوشدربعد ازظهرروزیازدهسپتامبرتعهدداد: آن‌هاییراکهپشتاین عملشیطانیبوده‌اندبهپايمیزمحاکمهخواهدکشاند وی در14سپتامبر2001نیزگفت: تنهاسهروزازاینحوادثگذشتهاست،آمریکایی‌ها هنوزازاینتاریخدورنشدهاند. اماوظیفهمادرقبالتاریختقریباًروشناست، پاسخبه اینحملاتورهاییازشرارت جنگماعلیهپنهان‌کاري،فریبکاريوقتلآغازشده است؛اینملتصلحجواست؛امااگرتحریکوعصبانیشد،سرسختومتعصب می‌گردد. شروعمنازعهوانتخابنوعوشرایطآنبادیگرانبود،اماچگونگیخاتمهآن وزمانخاتمهآنراماانتخابخواهیمکرد. (NSSof the USA :2002)وی در این سخنرانیصراحتاًتصریحنمود: هرکشوريدرهرمنطقه‌اياکنونبایدتصمیمخودرا بگیرد؛یاباماهستیدیاباتروریست‌ها. ازامروزهرکشوريکهبهتروریسمپناهدهدو یاازآنحمایتکندازسويآمریکابهعنوانیکرژیممتخاصمشناختهخواهدشد. (گوهريمقدم،1388: 135 ) دولتمردانآمریکابراساساستراتژيحملهپیشدستانهبهافغانستانوعراقحملهنمودند. پسازاینحملاتسخت،براساسقدرتنرمبهوسیله اشاعهارزش‌هايبهاصطلاحلیبرالیسمودموکراسیدرصددملتسازيبرآمدندتاازاین طریقهمبهاعتقادخودشانریشه‌هايتروریسمرابخشکانند وهمهزینه‌هايتسلط یافتنبرمنطقهومنابعآنبرایشانکمترگردد.جوزفنايترکیبقدرتسختونرم رادریکراهبردمؤثّر،قدرتهوشمند می‌نامد. اماآنچهدرعملکردآمریکادردهسال گذشتهدرمنطقهودرعراقوافغانستانمشاهدهمی‌شودبیشترتکیهبرقدرتسختو فقدانهوشمندياست.

بکارگیری قدرت نرم

از این رو تیم دموکرات باراک اوباما[8] رییس جمهور تحول خواه و تغییر محور که پس از محافظه­کاران، وارث مصائب و مشکلاتی از آنان بوده سعی در گذار از دکترین سخت به نرم و حتی فراتر از آن به تلفیق آن دو داشت. چرا که قدرت هوشمند توانایی تلفیق قدرت سخت و قدرت نرم برای ایجاد راهبردهای موفق را داراست. به عبارت دیگر در مقابل قدرت سخت، استراتژی قدرت نرم وجود دارد که طیف سیاسی خاصی در ایالات متحده یعنی دموکرات‌ها به آن اهتمام می‌ورزند که در این حالت فضای دنیا نسبت به ایالات متحده آمریکا لیبرالیزه می‌شود به این معنی که قدرت یا ضریب نفوذ ایالات متحده در بافت اجتماعی و بافت فرهنگی جوامع افزایش می‌یابد.

نتیجه گیری

بی‌شک تحولات و قیام‌های اخیر کشورهای خاورمیانه‌ و شمال آفریقا که از آنها با عناوینی چون بیداری اسلامی و بهار عرب یاد می شود، تبعات و پیامدهای مختلفی در داخل و خارج از منطقه و بویژه در درون خود این کشورها به دنبال داشته است، اما صرف نظر از این تبعات آنچه بیشتر رخ می‌نمایاند موضع‌گیری‌های متفاوت کشورهای‌ مختلف دنیا در مورد این تحولات‌ و کشورهای‌ بستر آنهاست چرا که هر یک از آنها بنابر منافع ملی و اهداف سیاست خارجی خود موضعی متفاوت و بعضا چندگانه و متناقض در رابطه با این قیام ها اتخاذ کرده است. در این میان موضع گیری های ایالات متحده آمریکا بعنوان کشوری که رابطه طولانی مدت و تاریخی با این منطقه از جهان دارد، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

گرچه آمریکا در ابتدا در تحولات تونس و مصر مایل بوده که اصلاحات کنترل شده و سطحی انجام شود اما به این دلیل که آمریکا یا هر قدرت دیگری ابزار و لوازم لازم برای کنترل حرکت‌های مردمی ‌در دست ندارند، نه می‌توان گفت نقش مؤثری در آغاز این تحولات داشته‌اند و نه در پایان آن. تحولات این کشورها هنوز ادامه مسیر می‌دهد و نمی‌توان پیش بینی کرد که چه اتفاق خواهد افتاد. بنابراین آمریکا و هر قدرت دیگر غربی و شرقی نمی‌توانند اثرگذاری چندانی داشته باشند. ایالات متحده آمریکا در برخورد با این تحولات، در ابتدا دچارسر در گمی شد و در ادامه هم مواضع چندگانه و متناقضی را در قبال حرکت های مردمی کشورهای منطقه اتخاذ کرد مواضعی که تحت تأثیر منافعش و نوع روابطش با هر یک از این کشورها متفاوت بوده است به طوری که در قبال تحولات عربستان و بحرین سکوت اختیار میکند و از دولت های مستبد آنها حمایت به عمل می‌آورد، در حالیکه در لیبی وارد عرصه عملیات نظامی می‌شود و در مصر و یمن و تونس با به وخامت گذاردن اوضاع دست متحدانش را رها می‌سازد تا با سوار شدن بر موج تحولات و دگرگونی‌ها بتواند منافع خودش را تامین کند و تا حدودی اوضاع را کنترل کند. این در حالی است که سوزان رایس،[9] نماینده ایالات متحده در سازمان ملل، در توجیه این برخوردهای متناقض، یکی از دلایل رفتارهای دو گانه در باب این تحولات را ظرفیت‌های مختلف این کشور‌ها عنوان می‌کند.

بنابراین آنچه مسلم است اینکه، در حال حاضر کانونهاي قدرت در سطح نظام بین‌الملل و برخی حوزه هاي منطقه‌اي از جمله در خاورمیانه در حال دگرگونی است. حضور مردم به عنوان یک متغیر تعیین کننده در صفحه سیاست داخلی کشورهاي عربی ، پدیده نوینی است که بدون تردید بر رفتار دولت‌هاي جدید تأثیر مستقیم خواهد داشت. این حضور اگرچه الزاماً و یکسره در تعارض با منافع آمریکا در منطقه نیست، اما در بسیاري از حوزه‌ها فضاي مانور آمریکا را محدود ساخته و میزان بازیگري این کشور را کاهش می‌دهد. رویکرد آمریکایی‌ها در خاورمیانه عمدتا براساس الگوهاي موازنه گرایی و مهار استوار بوده است؛ به گونه اي که نیروهاي مرکزگریز را در صحنه معادلات سیاسی منطقه‌اي کنترل کرده و روابط منطقه‌اي را در قالب فرایندهاي مرکزگرا صورت بندي کرده است. اما مسئله مهم موضوع جابه جایی قدرت در سطح نظام بین‌الملل و در کانون‌هاي منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي است که در حال حاضر به امري اجتناب ناپذیر مبدل شده است. با توجه به سرعت و پیچیدگی تحولات جهان عرب، آنچه که آمریکایی‌ها با آن روبه رو هستند، افت توان و ظرفیت پیش بینی صحنه و مدیریت جریان انتقال قدرت است .اگرچه رویکرد آمریکا در ارتباط با تحولات منطقه‌اي بر اساس جلوه‌هایی از مدیریت بحران شکل گرفته و واشینگتن تلاش می کند تا با حمایت از شکل‌گیري دولت هاي سکولار، لیبرال و غیرهویت گرا، از انتقال قدرت به عناصري که در تعارض آشکار با اهداف و منافع آمریکا در منطقه قرار دارند، جلوگیري کند. مسئله مهم دیگر پیچیدگی و تنوع تحولات است که به نوعی رفتار سیاست خارجی آمریکا در منطقه را تحت تأثیر خود قرار داد. به واقع، علاوه بر آنچه که در شمال آفریقا در حال وقوع است، ایالات متحده با وضعیت سیاسی پیچیده‌اي در حوزه جنوب خلیج فارس نیز رو به رو شده است. موج گسترده ناآرامی‌هاي سیاسی در خاورمیانه عربی، بر سیاست و برنامه‌هاي این کشور در منطقه خلیج فارس ، تأثیرگذار بوده است. نمونه بارز آن یمن و بحرین به عنوان پایگاه استقرار ناوگان پنجم نیروي دریایی ایالات متحده در خلیج فارس است. فقدان ساختار نظام سیاسی مبتنی بر دولت ـ ملت و وجود رژیم‌هاي اقتدارگرا و انحصارگر و عدم چرخش آزادانه قدرت در جامعه، سبب ساز تعمیق شکاف میان جامعه و حکومت و نهایتا شکل‌گیري بحران‌هاي دامنه‌دار سیاسی در این کشورها شد. اگرچه آمریکایی‌ها تلاش کردند تا به نوعی از طریق ترغیب رهبران این کشورها جهت در پیش گرفتن یک سري اقدامات اصلاحی، روند بحران در این منطقه را کنترل نمایند، اما تا کنون روش مصالحه و مذاکره در کشورهاي یاد شده به نتیجه اثربخشی منتج نشده است .

 


[1]-Exceptionalism

[2]- Covenant Theology

[3]-Puritan

[4]-Stephen M. Walt

[5]-Foreign Policy

[6]-Arab Spring

[7] Rangin Dadfar Spanta

[8]-Barack Obama

[9] Susan Rice

اخبار سیاسی

کشف موشک و مهمات از اشرار در کرمان

کشف موشک و مهمات از اشرار در کرمان

ظریف وارد پرتوریا در آفریقای جنوبی شد

ظریف وارد پرتوریا در آفریقای جنوبی شد

انفجار انتحاری در مسجد امام زمان کابل

انفجار انتحاری در مسجد امام زمان کابل

عدم‌تحویل ارز ۷۶ میلیون‌بشکه‌نفت توسط احمدی‌نژاد/صدور دادخواست برای میرکاظمی و نوذری

عدم‌تحویل ارز ۷۶ میلیون‌بشکه‌نفت توسط احمدی‌نژاد/صدور دادخواست برای میرکاظمی و نوذری

پیام های حضور سرلشکر باقری در مناطق جنگی سوریه

پیام های حضور سرلشکر باقری در مناطق جنگی سوریه

نگاهی به بیانات رهبر انقلاب در جمع نخبگان بیانات، رهبر انقلاب و راهبرد پسابرجامی ایران در برابر آمریکا و اروپا

نگاهی به بیانات رهبر انقلاب در جمع نخبگان بیانات، رهبر انقلاب و راهبرد پسابرجامی ایران در برابر آمریکا و اروپا

نگاه بانوی‌اصلاح‌طلب به‌ماجرای‌حمله‌نماینده زن

نگاه بانوی‌اصلاح‌طلب به‌ماجرای‌حمله‌نماینده زن

نهاوندیان: مذاکره دوباره در مورد برجام غیرممکن است

نهاوندیان: مذاکره دوباره در مورد برجام غیرممکن است

«
»

خبرهای روز